هو

هو

دلنوشته ای برای او
هو

هو

دلنوشته ای برای او

گاهی

وای عشق
بسی دور وُ درازست ولی
طی شود جاده صد ساله به آهی، گاهی ...

مجنون


ساقی  اندر قدحم باز  می گلگون کرد


در می کهنه  دیرینه ما افیون کرد

 

دیگران را می دیرینه برابر می داد


 چو به این دلشده خسته  رسید افزون کرد

 

این قدح هوش مرا جمله بیکبار ببرد


این می اینبار مرا پاک ز خود بیرون کرد

 

تو  مپندارکه در ساغر و پیمانه ما


بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد

 

آنچه در سینه مجنون منش دل خوانی


عشق خاکی است که با خون جگر معجون کرد

 

روز اول که به استاد سپردند مرا


 دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد

 

 دل حافظ  که ز افسون لبت  بیخود  بود


چشم جادوی تو اش بار دگر افسون  کرد

باید

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها کنار خاک در ریزد

مسیحا


مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

 

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

موسی  آنجا به امید قبسی می‌آید 

 

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

 

جرعه‌ای ده که به میخانه ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می‌آید

 

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

 

یار دارد سر صید دل حافظ، یاران

شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

 

انتظار

منتظرت می‌مانم
هم از آن بیش
که عبورِ ثانیه از هزاره‌ی مرگ،
هم از آن بیش
که تحملِ علف در بارشِ تگرگ.


منتظرت می‌مانم
هم از آن بیش
که شمارشِ بی‌حسابِ روز،
هم از آن بیش
که چند و چونِ هنوز.


منتظرت می‌مانم
می‌مانم تا آفتاب از مغربِ معجزه برآید وُ
تکلمِ حیرت از حلولِ درخت